کرچ


 

نمی دونم چرا بعضی آدمها انق.........................در پستند

مردک در کل و نهایتا 15 سال سابقه کار داره

ج..ان..با..ز شی...میای..ی

(البته در پی یک آتش بازی و خود نشان دادن در عنفوان جوانی نه از روی شعور و تفکرو قطعا خودش می داند عمرش خیلی بدنیا نیست و البته عاقبت دنیا را در همان یکی دوماه احتمالا در جب....هه دیده است)

با یک سابقه افتضاح یکبار اخراج در واقع و انتقال به یک اداره سطح پایینتر در ظاهر و یکبار رشوه.......... گیری و البته جابجایی درون سازمانی  بعنوان تنبیه

و موارد بسیار افتضاح دیگری مثل تهمت زنی دزدی و   البته رشوه گیری های متناوب و....

مرتبا در حال تسویه حساب شخصی و زورگیری است در این شرکت دولتی

که چرا فلان کسک وقتی تلفنش را بدون اطلاع قطع و بدفتر خودم وصل کردم اعتراض کرد

چرا آن یکی وقتی مرا مثل سگ از شرکت بیرون کردند پست مرا قبول کرد

که چرا آن یکی که کارشناس چندین وچندساله فنی است و من گفتم بنشین کار یک سیکل را انجام بده تا ابد گوش نکرد

که چرا فلانی بدلیل سابقه  ورزشی سرپرست فلان ورزش  استانی است و من نیستم و...........

و البته در دشمنی و پستی از هیچ روش غیر اخلاقی کم نمی گذارد .

چرا  آخه ؟؟؟هر چیزی حدی دارد دیوانه .


آرام

-------------------

بعد از نمی دونم شاید دوسال با هزارتا اتفاق بد و خیلی بد وخیلی خیلی خیلی بد 

دوباره

خسته ام خیلی خسته  

زندگی حتی اگر یک چیز یک ذره خوب بهم داده هزارتا چیز خوب در عوض ازم گرفته

دخترکم عصبی شده خیلی عصبی مدام جیغ می زنه گریه می کنه به من می چسبه

بابا دیگه نیستند  این بدترین چیزی بود که ممکن بود برا مون اتفاق بیافته

چرا ؟؟؟؟؟؟

تنهام تنها تنها

 


آرام

 

دخترم امروز خیلی سعی کرد تو خانه یپش من بمونه گفت خانه مامانی نمیره و مهد کودک هم نمی خواد بره و هیچی از من نمی خواد و دختر خوبی میشه و........فقط و فقط می خواد پیش من باشه  ولی من سنگدلانه به اصرار بردمش مهد کودک اون وقت قبل از پیاده شدن از ماشین بدون اینکه به من نگاه کنه گفت من میرم مهد ولی اگه جای تو بودم بچم را مهد نمی گذاشتم.

نمی دونم چکار باید بکنم . نباید کارمند باشم

باید بیشتر بهش توجه کنم ؟ آخه چه جوری با چه وقتی با چه ...........


آرام

فکس یا نمابر

نتایج سالانه کارها را باید با یک مراسم ارائه بدهم.

یک عالمه فاکس باید زده می شد و من یک رئیس بدون پرسنل هستم !!!!

یک دبیرخانه مرکزی که فاکسش خرابه همیشه.یک فاکسی مرکزی که مربوط به دفتر مدیر عامله و یک دفتر معاونت با یک فاکس

هیچ کس حاضر نیست فاکس بزنه منشی دوم مدیر عامل فرمودند با درشتی چکار داری خودت بشین فاکس بزن هیچکس حق نداره بمن دستور بده .

نمی دونم به این شرکت میشه گفت شرکت . 

تکلیف من چیه چجوری باید رفتار کنم با این ملت

تازه بقیه پرسنل می فرمایند حالا مدیر عامل را پرکرده اند و می خواهد سر به تنت نباشدو.......................

واقعا تکلیف من چیه با این معاون و مدیر


آرام

سلام یو

 امسال بالاخره موفق شدم فوق قبول بشم یکی از همون دانشگاههایی که سالها می خواستم ولی نه همون رشته که سالها می خواستم ولی خوشحالم خیلی مثل آرزوی محال شده بود برام .

نمی دونم چرا احساس پیری اومده سراغم فکر می کنم خیلی دیره برای این اتفاق خوب فکر میکنم یعنی من میتونم بعد از اینهمه سال از پسش بر بیام؟

فکر می کنم توی این سن ارزشش را داره ؟

فکر می کنم با بودن دخترکم و وقت و زمانی که از با اون بودن گرفته میشه ارزشش را داره ؟

یابه گفته مامان مگه دنیا را چند بار بهت میدن؟

نمیدونم کسی اینجا  هست چراغی تواین تاریکی برام روشن کنه ؟

میبینی حتی خوشحال شدنم هم مثل پیرزنای نق نقو است نه شوری نه هیجانی ونه ....

فقط یک لبخند کمرنگ پر از تردیدنگرانخمیازه 

 

 


آرام

خودمم

کاش بتونم حرفهام را اینجا بزنم بجای هر جای دیگه

گله و شکایتهام را ناراحتیهام را

از دست همسرجان ناراحتم خیلی

حرفام رو هی مرور میکنم ولی نمی تونم بهش بگم

 


آرام

سرخودم رفت

اینروزها بیش از اندازه حرف می زنم.

حرف می زنم مدام و پشیمان می شوم مدام.

آخر هم این زبان سرخ سر سبز را دهد بر باد .

حالا  نیست این وبلاگ خیلی خواننده دارد کسی پیشنهاد موثری دارد به من بدهد تا قند در دهانم  بماند و عیب و هنرم را نهفته نگهدارد.


آرام

احساس بد من

آخرین مطلبی که راجع به احساس گناه خوندم فکر می کنم توی وبلاگ آرام عزیزم بود

دقیقا همین حس را دارم وقتی یک موضوعی پیش می آد هرجا اداره خونه .....

اول راجع بهش فکر می کنم به خودم حق میدم راجع به دلایل محق بودن فکر می کنم و نتیجتن با حرارت از خودم دفاع می کنم و خیلی از وقتا می تونم حقمو بگیرم ولی بلافاصله بعدش دچار احساس گناه میشم البته بر اساس صحبتهای طرفم واحیانا چیزهایی که به ذهن متحجر خودم میرسه که قبل از آن نرسیدهو مطمئنا درست نیست .

و بدتر اینه که نمیتونم بین این دو دشمنی که توی ذهنم درست میکنم حتی توافق ایجاد کنم چه برسه به ..............

خیلی احساس بدیه استرس زا ست ناراحت کننده است بیقرار می شم و از خودم بدم ..................

انگار تصمیم گیرنده عقلم نیست و یکدفعه قلبم فرمانروا می شه و طی یک انقلاب سهمگین قدرت را تا دقایقی قبل از اتفاق بعدی در دست می گیره.


آرام

خالی نبودن عریضه

بیش از یک ساله که ننوشتم نمی دونم چرا    البته توی کارهام هم همینطور بودم بازم نمی دونم چرا          هیچ جوری هم تا حالا نتونستم به خودم کمک کنم راستی چرا 

دخترم بزرگ شده  و این تنها چیزی است که طی این سالها دارم و البته اونطور که دلم خواسته بهش نرسیدم

 


آرام

 

احساس کسی را دارم که هیچوقت نتونسته به کسی حالی کنه او هم حقی داشته .

کسی که همیشه ازش سوء استفاده شده

کسی که نمی تونه حق خودش را بگیره بلد نیست چون یکی مدام خودش رو انداخته جلو و حالا دیگه هیچی تو چنتش نیست کم آورده حالا من موندم با همه چیزهایی که یاد نگرفتم و حالا نمی تونم یاد بگیرم چون دیگه وقتش نیست .

کاش یکی می تونست به من کمک کنه


آرام